سالی که نکوست از بهارش پیداست ضرب المثل اشتباهی است و این هم مثال نقضش:
صبح من مزخرف بود درحد یک سیگار و یه ربع گریه کردن ! ظهر بد نبود در حد چند تا خرید دوست داشتنی ، عصر عالی بود در حد یک پیشنهاد کاری و حالا هم معمولی است در حد شام خوشمزه ای خوردن و سریال دیدن و فردا هم احتمالا بد نباشد در حد سفر رفتن ! فقط این وسط خواب ظهر خوب نبود در حد دیدن خواب های چرت و پرت و اذیت کننده ...
برچسب:
نویسنده: هستی رستمی
برچسب:
نویسنده: هستی رستمی
برچسب:
نویسنده: هستی رستمی
برچسب:
نویسنده: هستی رستمی
تخیل محبوبم ، مخصوصا این خصلتت را دوست دارم که هیچ چیز را از قلم نمی اندازی .
پی نوشت : هرچند گاهی ازت می ترسم !
برچسب:
نویسنده: هستی رستمی
برچسب:
نویسنده: هستی رستمی
برچسب:
نویسنده: هستی رستمی
برچسب:
نویسنده: هستی رستمی
بیخودی خوشحالم .از این بیخودی های خودم بدم می آید .
بیخودی استرس می گیرم ، بیخودی گریه می کنم ، بیخودی داد و هوار می کشم و بیخودی هم خوشحال و پرانرژی می شوم . ترجیح می دادم دلیل همه حس هایم را می دانستم که در مواقع لزوم هم می توانستم تغییرشان بدهم .
پی نوشت : از همین امروز تا آخر هفته باید خودم را بکشم و این کار را مثل آدم تحویل بدهم . از همین لحظه کرکره همه ی کارهای دیگر پایین وبکوب می روم تا جام جهانی !!
برچسب:
نویسنده: هستی رستمی
باران که می بارد دلم می خواهد گوگوش بگذارم ، آهنگ های قدیمی اش را ، و فکر کنم الان دهه ی چهل خورشیدی است و من هم زنی خانه دار که در خانه اش نشسته و بی دغدغه باران را می نگرد و با صدای بمِ گوگوش و آهنگ های عاشقانه اش زندگی می کند !
در خیالاتم سُر می خورم و با خودم می خوانم : تو مثل قله های مه گرفته ، منم این ابر دلتنگ زمستون و فکر می کنم این بهترین چیزی بود که در یک روز ابری بارانی بهاری می توانستم بشنوم .
برچسب:
نویسنده: هستی رستمی