خرید بک لینک

سالی که نکوست از بهارش پیداست ضرب المثل اشتباهی است و این هم مثال نقضش: 

صبح من مزخرف بود درحد یک سیگار و یه ربع گریه کردن ! ظهر بد نبود در حد چند تا خرید دوست داشتنی ، عصر عالی بود در حد یک پیشنهاد کاری و حالا هم معمولی است در حد شام خوشمزه ای خوردن و سریال دیدن و فردا هم احتمالا بد نباشد در حد سفر رفتن ! فقط این وسط خواب ظهر خوب نبود در حد دیدن خواب های چرت و پرت و اذیت کننده ... 

برچسب: نویسنده: هستی رستمی تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 18:13

خودم را جر وا جر می کنم که معنی استوری در اینستاگرام را بفهمم ولی مگر می فهمم ؟! چرا باید لحظه ای را ثبت کنی و بیست و چهار ساعت بعد خودش برایت حذف کند؟! اگر لحظه ات ارزش ثبت کردن دارد که باید باید همیشه بماند ( فلسفه ی عکاسی را حتی زیر سوال برده! ) ، اگر لحظه آنقدرها مهم نیست چرا ثبت اش می کنید ؟! چ

برچسب: نویسنده: هستی رستمی تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 18:13

نزدیک ترین دوستم را راهی کشوری دور کردم ، اینقدر ساده و بدون نگرانی انگار که می رود سفر دو روزه . چکار باید می کردم ؟! مثل بار قبل زار زار گریه می کردم و تا یک هفته در افسردگی می بودم ؟! زندگی از این مسخره بازی ها زیاد سرم در آورده و من هم عادت کردم .با لبخند در آغوشش گرفتم و آرزوی دیدار سریع السیر

برچسب: نویسنده: هستی رستمی تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 18:13

با صدای بلند می گویم خدایا شکرت . چرا که حالم بد نیست . وقتی بد نیستم می توانم برنامه ریزی کنم ، کارهایم را انجام بدهم ، دور و برم را تمیز کنم ( کامپیوترم را تمیز کنم و هرچه آهنگ لعنتی است بریزم در یک فایل و بندازم در یک جای دوری که جلوی چشمم نباشد ) ، مجموعه ای از آلبوم های جدید را دانلود کنم و بری

برچسب: نویسنده: هستی رستمی تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 18:13

تخیل محبوبم ، مخصوصا این خصلتت را دوست دارم که هیچ چیز را از قلم نمی اندازی .

پی نوشت : هرچند گاهی ازت می ترسم !

برچسب: نویسنده: هستی رستمی تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 18:13

سال هاست که می خواهم انقلابی کنم و سیزده به در را تحریم کنم . چون از رسم ریختن در طبیعت و جوجه زدن و حکم و وسطی بازی کردن متنفرم و هیچ چیز هیجان انگیزی در آن نمی یابم . امسال پایم را کردم در یک کفش و از میان برنامه ی سفر خانواده گریختم و به خانه پناه آوردم و حالا که دقایقی از روز سیزدهم شروع شده با

برچسب: نویسنده: هستی رستمی تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 18:13

- اولین سالیه که سیزده به در دارم میرم سینما ... یعنی تو این سی سال و اندی هیچ وقت سیزده به در نرفتم سینما و حتی بهش فکرم نکردم ... تو به من چیزایی رو دادی که هیچ وقت تجربه شون نکرده بودم ... من با تو یه دنیای دیگه دیدم .. تو دنیای منو عوض کردی ... باور کردنی نیست من دنیای یک نفر دیگه رو عوض کرده با

برچسب: نویسنده: هستی رستمی تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 18:13

اصلا یک جور غریبی است . مغزت یک چیزی می گوید و دوباره یک جای دیگری از مغزت یک چیز  دیگر . من نمی دانم چرا همیشه همان بخشی که چرت و پرت می گوید پیروز میدان است ! برای من هم این وضعیت شده یک جور آزمون که ببینم در این سن بلاخره می توانم یک واکنش منطقی داشته باشم یا نه . خدا کمکم کند . اصلا همین فر

برچسب: نویسنده: هستی رستمی تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 18:13

بیخودی خوشحالم .از این بیخودی های خودم بدم می آید .

بیخودی استرس می گیرم ، بیخودی گریه می کنم ، بیخودی داد و هوار می کشم و بیخودی هم خوشحال و پرانرژی می شوم . ترجیح می دادم دلیل همه حس هایم را می دانستم که در مواقع لزوم هم می توانستم تغییرشان بدهم .  

پی نوشت : از همین امروز تا آخر هفته باید خودم را بکشم و این کار را مثل آدم تحویل بدهم . از همین لحظه کرکره  همه ی کارهای دیگر پایین وبکوب می روم تا جام جهانی !!

برچسب: نویسنده: هستی رستمی تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 18:13

باران که می بارد دلم می خواهد گوگوش بگذارم ، آهنگ های قدیمی اش را ، و فکر کنم الان دهه ی چهل خورشیدی است و من هم زنی خانه دار که در خانه اش نشسته و بی دغدغه باران را می نگرد و با صدای بمِ گوگوش و آهنگ های عاشقانه اش زندگی می کند !

در خیالاتم سُر می خورم و با خودم می خوانم : تو مثل قله های مه گرفته ، منم این ابر دلتنگ زمستون و فکر می کنم این بهترین چیزی بود که در یک روز ابری بارانی بهاری می توانستم بشنوم .

برچسب: نویسنده: هستی رستمی تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 18:13

صفحه بندی